سبز بوده ام ، مرد می شوم!
سبز!
سبز فسفری:
فسفری که با ترانه ای خشن
بر سر یکان یکان
کودکان بی گناه تپه های سبز
کودکان خسته ی کران باختر
چون تگرگ درد و زخم
تازیانه می شود.
سبز آجری:
آجری خفیف،
روی سطح زبر و سرد خاک
آجری که خاطرات چند روزه اش
عضو خانه بودن است
روی سقف آشیانه بودن است
پیکر ستون زنده بودن و ...
خانواده بودن است.
سبز ساحلی:
ساحلی که در حیاط خلوتش
جای گوش ماهیان خفته در کنار ماسه های نرم و خیس
پوکه های آهنین بغل گرفته است
ترکش کروز
روی سینه اش نشسته است.
سبز بی رمق:
چشم های خسته ی نوار سبز
سبز چشم های بی هدف
سبز چشم های در افق رها شده
سبز چشم های تا ابد سیا شده
چشم های خیره از هراس
پلک های وا شده
تاجران سبز پوش اسلحه
گرگ های صف به صف.
سبز بی حجاب:
سبز عور و بی حیا
بر کف معابر شمال غرب
سنگ فرش های تازه ی شمال شهر
بوی رنگ سرخ جیغ
پشت پلک،
روی لب،
روی گونه های دختران سبز
سنگ های از زمین جدا شده
سطل های بر زمین رها شده
گونه های شهر
از زفیر آتش حسد سیاه
سرخ می شوم
زرد می شوم
خانه ای خراب
کودکی رها از آشیان
نامروتان سنگ قلب و بی حیا
سنگها به قلبشان بر کف دو دستشان
ایستاده ام
باد این خزان سرد
تا صلات ظهر هم
می وزد هنوز
در مسیر حادثه
در کنار پیرمرد سرو قد
زیر سایه ی سپهر
سبز سبز بوده ام
مرد مرد می شوم...
آجرک الله یا صاحب الزمان
از همان روز دل غمزده از دست شده است
دیده غرق است به دریای محرم اما
هرچه هشیار به خم صفرش مست شده است
با خبر باش که یک سرو خمیده بر نی
سر سرو چمنش دیده که پیوست شده است
و مخواه از من دیوانه که ساکت باشم
که عنان سخنم یکسره از دست شده است
با خبر باش که این روضه ی باز است خدا
با خبر باش که این بنده تو مست شده است
با خبر باش که این پارچه در دست سگان
معجر زینب کبراست که بر دست شده است
زینبان
اینجا را تقریبا فراموش کرده بودم.
تا اینکه به سفارش محمدحسین عزیزم دوباره آش مغزم را هم زدم...
.......................................................
برای زینبان:
عنقریب است دل از داغ تو از دست رود
شاخ شمشادِ برِ باغ تو از دست رود
دیده از هجر تو بندد دل به دریا بزند
یار هشیار تو درمانده و سرمست رود
آن یل بی مثل عالم سروان سهی
چون ببینی که کنون بی سر و بی دست رود؟
گاه گاهی که سکوتت برِ آغوش کشد
زآسمان در پی تو هر چه که ابر است رود
بهر استادگی ات در ره هجران بهار
سجده از بهر ادب هر چه که مرد است رود
به پاس سالیان با تو بودن و با من بودنت
خداوندا مخواه آن روز آید . . . . . . . . . . که نمّی از یم چشمش بجوشد
که گر اشکش به روی خاک ریزد . . . . . زمین بر آسمان ها می خروشد
بهشتت ای خدا پایین پایش . . . . . . . الهی زیّ بیماری نپوشد
دیماه ٨۶
" شممت روح وداد و شمت برق وصال "
نمانده طاقتم ای پادشاه حسن و جمال
از آن دمی که نمودی رخی به صبح ازل
حکومت شه چشمم ندیده روی زوال
منت
چند صباحیست مرا راه به میخانه نیست
جان مرا جرعه ای زان جام کریمانه نیست
پیش رخت باز شها پرده دری کرده ام
از تو قلم لیک بر این خسته ی دیوانه نیست
بار گنه بال و پر عصمت دل سوخته
هیچ نشان زان شرف و حشمت شاهانه نیست
چشم طمع سوی در میکده ات دوختم
چشم به جز بر کرم صاحب این خانه نیست
تولد: ٢٢/٣/٨٧ - تکمیل: ٢۶/٨/٨٧
امیدوارم...
می خواهم شعرواره هایم را بنویسم اینجا.
یعنی امید دارم که این کار را بکنم.
و امیدوارم که این پرشین بلاگ جان! امانت دار خوبی برایم باشد...
ما هنوز بوی اینجا را می دهیم...
با اینکه مدت هاست دیگه اینجا نمی نویسم و گوشت و پوستم با بلاگفا آمیخته شده ولی هرچی فکر می کنم می بینم بالا خره پنج شیش سال پیش از همین پرشین بلاگ شروع کردیم ما هم...
اون موقع ها وقتی بلاگفا اومد رو کار خیلی از پرشین بلاگ جذاب تر بود.
ولی خب حالا همین پرشین بلاک هم یال و کوپالی برا خودش راه انداخته...
چندان قصد نوشتن در اینجا را ندارم ولی از سر یاد ایامی... سری هم به انجا زدیم.
امیدوارم این نوشته را کسی نخواند.
