زینبان
اینجا را تقریبا فراموش کرده بودم.
تا اینکه به سفارش محمدحسین عزیزم دوباره آش مغزم را هم زدم...
.......................................................
برای زینبان:
عنقریب است دل از داغ تو از دست رود
شاخ شمشادِ برِ باغ تو از دست رود
دیده از هجر تو بندد دل به دریا بزند
یار هشیار تو درمانده و سرمست رود
آن یل بی مثل عالم سروان سهی
چون ببینی که کنون بی سر و بی دست رود؟
گاه گاهی که سکوتت برِ آغوش کشد
زآسمان در پی تو هر چه که ابر است رود
بهر استادگی ات در ره هجران بهار
سجده از بهر ادب هر چه که مرد است رود
+
مجتبــا خاکسار ; ٦:٤٦ ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٥/۳۱
